تبليغاتX
بخوان مرا به آوای خیس باران

بخوان مرا به آوای خیس باران

سلام...

بعضی وقتا تو زندگی آدما یه اتفاقایی میفته که باورش براشون سخته.بعضی از این اتفاقا ناگواره.مثل درگذشت یه عزیز.که حتی بعد از گذشت سالها نمیتونی باور کنی که دیگه نیست.

اما بعضی از این اتفاقا خوشاینده.مثل اون لحظه ای که چشمت به گنبد طلایی و با شکوه امام علی میفته و انگار همه ی غصه هات یادت میره.مثل وقتی که تو تاریک روشنای صبح،زیر ناودون طلا نماز میخونی.وقتی که دستت به ضریح مطهرش میرسه.وقتی تو مسجد کوفه نماز میخونی.جایی که خیلی از پیامبرا و اماما نماز خوندن.وقتی تو اوج ناباوری،تو وادی السلام-بزرگترین قبرستان جهان-قدم میذاری و میگی:خدایا یعنی روز قیامت روح منم میاد اینجا؟...موقع جدایی از امام علی. وقتی اشکات امون نمیدن.

وقتی به ابوالفضل العباس سلام میدی.وقتی تو بین الحرمین قدم میذاری و میگی خدایا من کجا اومدم؟و برای کبوترا گندم میریزی.وقتی دستت به ضریح امام حسین میرسه.وقتی قتلگاه رو از نزدیک میبینی و روز عاشورا رو لمس میکنی.و باز لحظه ی خداحافظی...

افسوس

و یک بار دیگه سلام.اینبار به امام هادی و امام حسن عسکری و مادر و عمه ی امام زمان و دیدن مظلومیت هاشون.اینجا فرصت زیادی نداری حتی برای درد دل... چون امنیت زیادی نداره .خداحافظ سامرا 

سلام کاظمین.سلام به جواد الائمه و موسی بن جعفر.اینجا ساعت 12 شب در حرم بسته میشه.اینجا هم نمیتونی زیاد بمونی و درد دل کنی.حتی برای گوش دادن به دعای کمیل هم وقت و اختیار نداری.چاره ای نیست.تا همینجاشم خیلیه و باور کردنی نیست.

دیگه رسیدیم به آخر سفر.سفری که آرزوی خیلی هاست و  شاید دیگه تکرار نشه.

افسوس

تو این سفر،وقتی آدم هایی رو میبینی که هر کدوم با رنگها و زبونهای مختلف از یه نقطه از این زمین خاکی اومدن،وقتی می بینیشون که با هزار تا مشکل و گرفتاری و غصه و درد دل خالصانه و امیدوارانه اشک میریزن،فقط میتونی بگی:خدایا هیچ کدوم از این آدما رو ناامید و دست خالی برنگردون.الهی آمین.

مسیر کربلا تا سامرا خیلی آلوده بود.اونقدر که نخلستانها به زور دیده میشد.واقعا با چشمای خودم گرد و غبارا رو دیدم و دعا کردم که نیان سمت ایران

یه دنیا حرف برای گفتن دارم.اما بعضی حرفا و احساسات رو نمیشه بیان کرد.

انشاا... قسمت همه ی آرزومندان بشه.

ببخشید چند روز نبودم.

 


+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ساعت 16:22 توسط عسل |


دورها آوایی است که مرا می خواند...

ای که مرا خوانده ای،راه نشانم بده...

پ.ن:فراموشتون نمیکنم.

در پناه خدا باشید.

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 10:29 توسط عسل |


گاهی وقت ها

زلال که باشی

دیگران سنگهای کف رودخانه ات را می بینند

بر میدارند

و نشانه می روند...

درست سوی خودت.

چرا؟؟؟؟

نمیدانم!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ساعت 16:17 توسط عسل |


صبح

سجاده ی خورشید با آیه های صبح

عطر گلا رو چید ،رنگ خدا شد

از قله های دور ،فواره ای از نور

رو شهر سبز ما گل کرد و گل شد

سنگینی خوابو از رو نگات بردار

با چشمای بیدار ،دنیا قشنگه

رو پرده ی خورشید ،تصویر شهر ما

دریای خوبی هاست ،دنیا یه رنگه

نسیه ی فردا ،وعده ی خالی است

نقدینه ی دیروز ،تضمین فردا نیست

امروزو دریاب

سکه ی خورشید ،گنج اعجازه

برق طلای صبح ،تو چشمای بازه

امروزو دریاب

گردش فلک از یه روز نو روزگار نو می سازه 

قدر لحظه ها رو بدون که عمر بی امون داره میتازه

هر کی نون قلبش رو میخوره این تو زندگی یه رازه 

از تنور شکرانه میرسه نون سفره ای که بازه

زندگی سلااااااام ،خورشید روی باااااااام

راز چشم صبح پشت ابروی اشاره ست

قاصد امیــــــــد ،خوش خبر رسیــــــــد

هر یه صبح تازه، فرصت آغاز دوباره ست

عطر یاد خدا رو تن شهر ما تا همیشه موندگاره

عاری از چشم بد، باغ ما تا ابد زیر سایه ی بهاره

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ساعت 18:47 توسط عسل |


تاجر و ماهیگیر

تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود.همون موقع یک قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

تاجر از ماهیگیر پرسید:چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهی گیر:مدت خیلی کم.

تاجر:پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهیگیر:چون همین تعداد برای سیر کردن خونوادم کافیه.

تاجر:بقیه ی وقتت رو چی کار می کنی؟

ماهیگیر:تا دیر وقت می خوابم.یه کم ماهیگیری می کنم.با بچه ها بازی می کنم.بعد می رم تو دهکده و با دوستام شروع می کنیم به گیتار زدن.خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر:من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم.تو باید بیشتر ماهیگیری کنی.

اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم اضافه می کنی.اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری.

ماهیگیر:خب بعدش چی؟

تاجر:به جای اینکه ماهیا رو به واسطه بفروشی،اونا رو مستقیما به مشتریا می دی و برای خودت کار و بار درست می کنی.بعدش کارخونه راه می ندازی و به تولیداتش نظارت می کنی.این دهکده ی کوچیک رو هم ترک می کنی و می ری مکزیکو سیتی.بعد از اونم لس آنجلس و از اونجا هم نیویورک.اونجاست که دست به کارای مهمتری میزنی.

ماهیگیر:این کار چند سال طول می کشه؟

تاجر:پانزده تا بیست سال.

ماهیگیر:اما بعدش چی آقا؟

تاجر:بهترین قسمت همینه.در یک موقعیت مناسب که گیر اومد،می ری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی.این کار میلیون ها دلار برات عایدی داره.

ماهیگیر:میلیون ها دلار،خب بعدش چی؟

تاجر:اون وقت بازنشسته می شی.میری یه دهکده ی ساحلی کوچیک،جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی،یه کم ماهیگیری کنی،با بچه هات بازی کنی،بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی!

از مجله ی راه موفقیت


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ساعت 14:54 توسط عسل |


 
از انسانها غمی به دل نگیر
 
زیرا خود نیز غمگینند!

زیرا با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند!

زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند.

پس دوستشان بدار حتی اگر دوستت نداشته باشند.

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391 ساعت 15:16 توسط عسل |


سلام بر تو ای بانوی بانوان

تو رفتی

و من هنوز

نمازهایم را به عطر نفس های تو اقتدا میکنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ساعت 18:46 توسط عسل |


سال نو مبارک


فرخنده باد بر همگان مقدم بهار

 

نوروز ، جاودانه ترین جشن روزگار 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391 ساعت 1:13 توسط عسل |


بوی بهار میاد.

 

نه از شکوفه و سبزه و گیاه
نه در روشنای ماه
نه از چرخش ماهی دریای آرام
نه در تیک تاک ساعت
نه از شمایل بلند آفتاب
نه در خنده های آب
از هیچ کسی سراغ بهار را نمیگیرم
عادت کرده ام که نوروز را از دور تماشا کنم
و خوشبختی و سبزه را
با نگاه گره بزنم.


"عباس معروفی"

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ساعت 13:23 توسط عسل |


ترانه کوچک


تو کجایی؟

در گستره ی بی مرز این جهان                                        

                                     تو کجایی؟

 

من در دور دست ترین جای جهان ایستاده ام:

کنار تو.

 

تو کجایی؟در گستره ی ناپاک این جهان                                     

                                     تو کجایی؟

من در پاک ترین مقام جهان ایستاده ام:

بر سبزه شور این رود بزرگ که می سراید

برای تو.

شاملو

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ساعت 10:43 توسط عسل |