سلام...
اما بعضی از این اتفاقا خوشاینده.مثل اون لحظه ای که چشمت به گنبد طلایی و با شکوه امام علی میفته و انگار همه ی غصه هات یادت میره.مثل وقتی که تو تاریک روشنای صبح،زیر ناودون طلا نماز میخونی.وقتی که دستت به ضریح مطهرش میرسه.وقتی تو مسجد کوفه نماز میخونی.جایی که خیلی از پیامبرا و اماما نماز خوندن.وقتی تو اوج ناباوری،تو وادی السلام-بزرگترین قبرستان جهان-قدم میذاری و میگی:خدایا یعنی روز قیامت روح منم میاد اینجا؟...موقع جدایی از امام علی. وقتی اشکات امون نمیدن.
وقتی به ابوالفضل العباس سلام میدی.وقتی تو بین الحرمین قدم میذاری و میگی خدایا من کجا اومدم؟و برای کبوترا گندم میریزی.وقتی دستت به ضریح امام حسین میرسه.وقتی قتلگاه رو از نزدیک میبینی و روز عاشورا رو لمس میکنی.و باز لحظه ی خداحافظی...

و یک بار دیگه سلام.اینبار به امام هادی و امام حسن عسکری و مادر و عمه ی امام زمان و دیدن مظلومیت هاشون.اینجا فرصت زیادی نداری حتی برای درد دل... چون امنیت زیادی نداره .خداحافظ سامرا
سلام کاظمین.سلام به جواد الائمه و موسی بن جعفر.اینجا ساعت 12 شب در حرم بسته میشه.اینجا هم نمیتونی زیاد بمونی و درد دل کنی.حتی برای گوش دادن به دعای کمیل هم وقت و اختیار نداری.چاره ای نیست.تا همینجاشم خیلیه و باور کردنی نیست.
دیگه رسیدیم به آخر سفر.سفری که آرزوی خیلی هاست و شاید دیگه تکرار نشه.

تو این سفر،وقتی آدم هایی رو میبینی که هر کدوم با رنگها و زبونهای مختلف از یه نقطه از این زمین خاکی اومدن،وقتی می بینیشون که با هزار تا مشکل و گرفتاری و غصه و درد دل خالصانه و امیدوارانه اشک میریزن،فقط میتونی بگی:خدایا هیچ کدوم از این آدما رو ناامید و دست خالی برنگردون.الهی آمین.
![]()
مسیر کربلا تا سامرا خیلی آلوده بود.اونقدر که نخلستانها به زور دیده میشد.واقعا با چشمای خودم گرد و غبارا رو دیدم و دعا کردم که نیان سمت ایران![]()
یه دنیا حرف برای گفتن دارم.اما بعضی حرفا و احساسات رو نمیشه بیان کرد.
انشاا... قسمت همه ی آرزومندان بشه.
ببخشید چند روز نبودم.







